(((دستگیری رستم توسط پلیس)))

عکس خش

نبرد رستم و سهراب شعر طنز
چنین یاد دارم که گوشم شنید
مر این
داستان را ز گردآفرید
:
چو
خورشید در آسمان سر کشید
سیه
زاغ - خاک تو سرش- پر کشید
تهمتن
سوی آینه شد روان
پس
آنگه بپوشید ببر بیان
دو
دوری بچرخید و خود را بدید
"چه خوشگل شدم" گفت و از جا پرید
در
آن آینه عکس خود بوس کرد
خودش
را برای خودش لوس کرد
سبیل
خودش را بسی شانه زد
به
زیر بغل نیز افشانه(۱) زد!
نهاد
آن یل نامی و تاج بخش
یکی
چار پایه به نزدیک رخش
سوارش
شد و بعد ویراژ داد
به
جولان هوای در ساژ(۲) داد
از
آنسو شنو حال سهراب یل
که
در خوشگلی بود ضرب المثل
در
آورد سهراب تی شرت بزم
پس
آنگه بپوشید خفتان رزم
بر
آن زلف عقرب بمالید ژل
بزد
تیر مژگان خود را ریمل
دو
ساعت جلو آینه ایستاد
به
موهای زیباش حالت بداد
بگفتا
که امروز با ماست شانس
به
میدان سپس رفت با یک آژانس
دو
خوشگل به ناز و ادا و قمیش
به
میدان رسیدند با ایش و ویش
خرامان دو یل پیش هم آمدند
و
با غمزه مشغول کل کل شدند!
چنین
گفت سهراب یل : کای خرفت
کنون
مرگ آمد خِرت را گرفت
بگویی
اگر حرف بی تربیت
همینجا
نصفت مي كنم از وسط(!)
تهمتن بشد قرمز و گفت : وا!
چه
حرفای زشتی! پنا بر خدا
چرا
گرد و خاک این وسط می کنی؟
منو
نصف كني؟؟... تو غِلط می کنی!!
جلو
رفت رستم ورا کرد : اَخ!
دماغ
حریفش کمی گشت پخ!
بزد
جیغ : مُردم ! کجایی ننه؟
بیا!
این هیولا منو می زنه!
برو
گمشو اکبیری بی کلاس
که
ایران و توران همه ش مال ماس!
در
این بین و در حیص و بیص نبرد
تهمتن
دوباره یکی حمله کرد
کشید
آنزمان گیس سهراب را
بیاورد
بر چشم او آب را
سپس
یک لگد زد به ساق جوان
که
اشک از دو چشمان او شد روان
سُهی
چونکه این ضربه خورد از رُسی!
بگفت:این
تویی یا "پائولو روسی"؟!(۳)
جلو
رفت سهراب یل سوی او
گرفت
از تهمتن لُپِ چون هلو
!
یکی
نیشگون از لُپانش گرفت
تو
گویی که از درد جانش گرفت
چنین
گفت رستم به هول و ولا:
عجب
ناقلایی تو !شیطون بلا!!
به
ناگاه خم شد به روی زمین
درآورد
کفش خودش را به کین
بزد
بر ملاجش یکی لنگه کفش
که
شد
قسمت عمده ی آن بنفش!
بشد
ضربه ی مغزی آن پور پاک
ولو
گشت حیوونکی روی خاک
بگفتا
: نشونت میدم ای خشن!
الهی
تو چشمات بره خاک و شن!!
ز
بچه محلهای ما یک نفر
برد
سوی رستم از اینجا خبر
که
: ای آقا رستم بیا زود باش
که
سهرابتو کرده اند آش ولاش
چو
رستم شنید این یهو جیغ کشید
یقه
هفت پیراهنش را درید
بزد
چنگ بر لپ که : رستم منم!
الهی
خدا بشکنه گردنم!
بگفتا
: بابایی! منم پور تو!
چرا
وا نکردی چش کورتو!!
پی
کشتن پور خود آمدی
دیگه
با تو قهرم ...تو خیلی بدی!
به
مامانی خود نگفتم اگر
یه
آشی برایت نپختم(!) اگر
بزد
جیغ رستم از این فعل بد:
ایشالّا
(!) خداوند مرگم دهد!
اوا
خاک عالم! ...تو هستی بابا؟!
بمیرم
الهی !..نگفتی چرا؟
چو
گریید آن شبه " لی وان کلیف"!(۴)
کلینکسی
آورد بیرون ز کیف!!
کلینکس
را اول از هم گشود
سپس
از دل و جان یکی فین نمود!
ز
فین فین رستم در آن پهن دشت
"زمین شش شد وآسمان گشت هشت"!
چو
"وی جی"(۵) در آغوش گرم پدر
برفت
اینچنین جان سهراب ، در!
نبرد رستم و جومونگ در قالب شعر
کنون رزم جومونگ و رستم شنو، دگرها شنیدستی این هم شنو
به رستم چنین گفت اون جومونگ!
ندارم ز امثال تو هیچ باک
که گر گنده ای من ز تو
برترم
اگر تو یلی من ز تو
یلترم
رستم انگار بهش برخورد، یهو قاطی کرد و گفت
…منم مرد مردان ایران زمین
ز مادر نزادست چون من
چنین
تو ای جوجه با این قد و
هیکلت
برو تا نخورده است گرز
بر سرت
جومونگ چشماشو اونطوری گشاد کرد و گفت
تو را هیچ کس بین ایرانیان
نمی داندت چیست نام و
نشان
ولی نام جومونگ و
سوسانو را
همه میشناسند در هر
مکان
تو جز گنده بودن به چی
دلخوشی
بیا عکس من را به پوستر
ببین
ببین تی وی ات را که من
سوژشم
ببین حال میدن در جراید
به من
منم سانگ ایل گوکه
نامدار
ز من گنده تر نامده در
جهان
تو در پیش من مور هم
نیستی
کانال ۳ رو دیدی؟ کور که نیستی
در اینحال رستم پهلوان، لوتی نباخت و شروع به رجز خوانی کرد:
چنین گفت رستم به این مرد جنگ
جومونگا ! تویی دشمنم
بی درنـگ
چنان بر تنت کـــوبم
ایـــن نعلبکی
که دیگر نخواهی تو سوپ،
آبــکی
مگـــر تو نـــدانی که
مـن کیستم؟
من آن (تسو) سوسولت!
نیستم
منم رستم، آن شیر
ایــران زمین
(بویو) کوچک است در
نگاهم همین
بعد از رجز خوانی رستم پهلوان، جومونگ از پشت تپه ای که آنجا پنهان شده بود آمد:
جومونگ آمد از پشت تل سیاه
کنارش(یوها) مــادر بی
گنـاه!
بگفت:هین! منم آن
جومونگ رشید
هم اینک صدایت به گوشــم
رسید
(سوسانو) هماره بود همسرم
دهــم من به فرمان او
این سرم
چون او گفته با تو
نجنگم رواست
دگر هر چه گویم به او
بر هواست!
و بعد از حرفهای جومونگ درد دل رستم آغاز گردید:
و این شد که رستم سخن تازه کرد
که حرف دلش گفت (پس کو
نبرد؟!)
بگفت ای جومونگا که حرف
دل است
که زن ها گـــرفتند
اوضــاع به دست
که ما پهلوانیم و این
است حالمان
که دادار باید رسد بر
دل این و آن!
و اینچنین شد که دو پهلوان همدیگر را در آغوش گرفتند و بر حال خود گریه سر دادند:
بگذار تا بگرییم چون ابر در بهــــــاران
کز سنگ ناله خیزد بر
حال ما جوانان!